|
بسم رب زمان ای گهواره ی تنهایی من، نشان عبورم از مرزهای خستگی، من سواری صبورم؛ و احساس من از نژاد شقایق هاست لحظه ای بایست در خلوت تکرار من که دلم همچون آیینه ای صاف است و زمان، زمان تلفیق احساس هاست! سلام گرچه حرف آخرم را چندی پیش زدم اما امروز آمده ام که خاضعانه و خالصانه تمام دوستان و یارانم را به کلبه جدیدم دعوت کنم آنجا که سرانجام تسنیم برپای نهالِ مهرِجنت سرشتی جاری می شود و ما می خواهیم بارانی شویم برای تمامی چترهای خاک خورده و خاکی ای همگان خوب، مهمان نوازی و مهمان دوستی خونیست در رگ های تمامی مردمان خونگرم جنوب که بدان زنده اند، پس در انتظارتان می مانیم. www.chatrekhaki.blogfa.com و برایش، که خدایم با خدایش در تضاد است: از شراب چشم او مستم هنوز بر سر پیمان او هستـــم هنوز گرچه او آخر شکست قلب مرا قلب او را من که نشکستم هنوز.... تو را من چشم در راهــــــــــم........
سرگیجه ام را به تو نمی گویم سلام وبلاگم، حیاط خلوت آرام اندیشه هایم جایی که می شد با "یک جرعه حرف" به راحتی خود بود برایم چند روزیست دغدغه ای شده که آرامشم را نیشتر می زند امروز با خودم کنار آمدم می خواهم با یک وبلاگ جدید با یک گوشه ی دیگر از این دنیای صفر و یکی آغاز کنم واین حیاط خلوت را به خاطراتم بسپارم واما تمامی دوستانی که در این مجال همراه حرف ها و دلمشغولی هایم بودند سوهای مهربانم، محمد خوش ذوقم، زهرا، رویا، کوروش، رها، رضا، دنیا، حامد، پریسان و مهدی، معصومه، غریبه و.....تمام دوستانی که گاه و بی گاه به نهانخانه ی حرف هایم سر می زدند وبا یادداشت ها و گاه با تماس هایشان مرا همسایه و همسفر بودند دوستانی که شاید ندیدم اما تا همیشه یادم و دلم با آنها همسایه خواهد بود امیدوارم در حیاط خلوت جدیدی که بهتر از این خواهم ساخت بتوان دوباره در کنار مهربانی و عشقشان ریشه بدوانم. قلبتان آرام نگاهتان روشن
امروز مچ دلم را در حالی که یواشکی داشت به خاطراتش سرک می کشید گرفتم قول داده بود دیگه سراغشون رو نگیره بعد از اینهمه مدت هنوز هم نمی تونم دلم رو بحال خودش رها کنم راستش هنوزبهش شک دارم باهام غریبگی میکنه حاضر به اعتراف نیست اما می شناسمش فراموشی در مرامش نیست. این دل حرف گوش نکن نمی فهمه که نگرانشم هنوزم از اینکه توبیخش می کنم ازم دلگیره، میگه می خوام تا همیشه تنها باشم. گفتم: خاطرت عزیزه تنهایی بدون خاطره هات رو می تونی قبول کنی؟ می دونم براش سخته اما راضیه؛ از خودم لجبازتره! گاهی که حواسم نیست شیطنت می کنه مثل امروز میزنه زیر قولش؛ نمی دونم از دستش چکار کنم باید یک راه حل اساسی تر پیدا کنم.
چه سود گر بگویمت که شام تا سحر نخفته ام که من سراب دیده ام
می دونی سخت ترین لحظه ی زندگیت کیه؟ وقتیکه بفهمی برای کسی که همه ی زندگیته فقط یه تجربه ای! امروز سرم شلوغه وقت نوشتن ندارم راستش حس و حالش هم نیست آخه یکی زده شیشه ی نازک قلبم رو شکسته باید هر چه زودتر شیشه خورده های قلبم رو جمع کنم آخه می دونم اونکه قلبم رو شکسته دوباره بهم سر می زنه می ترسم حواسش نباشه این شیشه خورده ها زخمیش کنه خدایا! صدای شکستن قلبم رو نشنیده نذار هیچ وقت بفهمه نمی خوام ناراحتی و شرمش رو ببینم قلب من به شکستن عادت کرده اما چشم هام هنوز دل نازکند طاقت دیدن شرمندگی کسی رو ندارن به من هم کمک کن فراموش کنم راستی می دونی مشکل لبهای خندون چیه؟اینکه اگر یک لحظه یادت بره بخندی همه شاکی میشن! عالم و آدم می تونن برن مرخصی اما من نمی تونم گاهی به لبخندام مرخصی بدم؟؟؟؟؟؟؟من باید برای این مشکلم به کجا شکایت ببرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
هیچ ترتیــــبی و آدابی مجـــوی هرچه می خواهد دل تنگت بگوی ای دوسه تا کوچه زما دورتر... سلام خیلی وقت است که می خواهم برای تو برای دل خودم به بهانه ی تولدت بنویسم اما مشغله ها، بی برنامگی ها و هزاران بهانه ی را می توان ردیف کرد برای این کم کاری! اما حالا در این مجال کوتاه که می خواهم از تو بنویسم واژه ها افسار گسیخته از دستم می گریزند برایم عادت شده که فقط با تو بگویم نه آنکه بنویسم. داشتم فکر می کردم چقدر شبیه خدایی؛ خوبی خدا می دانی در چیست اینکه هر کس هر طور دوست داشته باشد می تواند تصورش کند و با او سخن گوید من چون شبان داستان مولانام آقا، ما مسلمانان بسیار از تو می گوییم بسیار، خیلی ادعایت می کنیم اما اگر یک روز بیایی رودررویی ما و خودت را معرفی هم کنی- حتی تصورش هم جانبخش و حسرت برانگیزه- باورت نمی کنیم و نمی شناسیمت ولی بگذار من اعتراف کنم که از تو چی می دانم تا بدانی که در کنار من چه غریبی شاید هم قریب؟؟! هرکس که خوب و انسان مرام است شاید تو باشی هرکس که برای خوب بودن بهانه نمی خواهد شاید تو باشی مهدی جان نمی دانم به چه سیما و صورتی، می دانم که مهربان سیرت و عاشقانه مذهبی، نمی دانم به کدام زبانی اما حرف دل را خوب می فهمی، نمی دانم اگر بیایی با تو چگونه ام؛ می دانم که اکنون با تو دوستانه ترین احساس ها را دارم می گویند می آیی نمی دانند و نمی گویند کی، نمی دانم تا آمدنی که اینان می گویند من هستم یا نه، اما با منی نرفته ای که بیایی. برایت دعا می کنم ؛ دعا می کنم به این زودی ها از من خسته نشوی و رهایم نکنی مهدی جان به تو که فکر می کنم تمام وجودم از شوق داشتنت پر می شود به بودنت به اینکه دوست دارم ایمان دارم نمی دانم خدا تو را برای ما آفریده یا ما را برای تو؟ در هرصورت وجودت گرانمایه ترین بخش حیات ماست. دوست دارم تبریک تولدت را اول به خودت بگویم ای سراپا خوبی، ای همه مهربانی، ای رویای نادیده ام تولدت مبارک
زمانی که داشت خداحافظی می کرد که برای خدمت سربازی بره هرکسی یک هدیه و یادگاری بهش داد نوبت من که شد دستش رو آورد جلو گفت نوبتی هم که باشه نوبته توِ ! دستش رو گرفتم توی دستم پیشونیش رو بوسیدمش و در گوشش گفتم داداشی من؛مواظب باش که رادمرد باشی و در حق کسی ظلم نکنی اگر یک روز خدای نکرده جایی در حق کسی ظلمی کردی از جات حرکت نکن تا اون مظلوم تلافی ظلمت رو بکنه و فریادهاش رو برسرت بزنه چه اینکه یا به خاطر رئوف بودنش به مجازاتت در حد کمتر از ظلمت رضایت می ده و یا بیش از ظلمت مجازاتت می کنه که این بار حقی بر گردن او می مونه و به نفع تو میشه و بترس از اینکه تمام حقش را در آهی خلاصه کنه و نگاهی به آسمون؛ که می ترسم فردا روزی اون آه ، آهنین قفلی بشه به در آرزوهات یکی دو ماه دیگه سربازیش تموم میشه امروز یکسری از وسایلش رو از پادگان آورده بود از جمله دفترچه خاطراتش رو؛ شیطنت کردم یه نگاهی بهش کردم در خاطره اولین روزسربازیش با خط درشت نصیحتم رو نوشته بود و زیرش نوشته بود ماندگارترین یادگاری نازنین خداوندم، مواظب داداشم و مردانگیش باش
برو مسافــر من، برو سفر سلامت نگو که روز دیدار، بمونه تا قیامت تا وقتی زنده هستم، منتظــرت می مونم برو خدا به همرات، دردوبلات به جونم این لحظه های آخر، بگو می مونی پیشم از فـکر رفتـن تـو، دارم دیـوونه میـشم می خوام بدورت امشب، پروانه وار بگردم به این امید که شاید، بگـی که بر می گردم آرزو دارم امشب، با تو هرگز نمیره سپیده ای نبـاشه، تـو رو ازم بگیره خدایا پس چرا غربت این جمعه ها تموم نمیشه این بغض داره خفم می کنه!!!! |
About
امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ AuthorsLinks
کتابخانه ی مجازی و دانلود رایگان کتاب |